داستان موفقیت از صفر

قسمت آخر

گفتیم که..

با همین سوالات حدود ۷ تا کار به ذهنش رسید که میتونه انجام بده. کارایی که بقیه انجام نمیدن و اگه اون انجام بده بین تموم نجارا خاص میشه و باعث میشه بقیه بیان سراغش

داستان موفقیت

(  قسمت ۱ داستانو ببینیم) (  قسمت ۲ داستانو ببینیم)

قسمت آخر

۳ تا از کارایی که تصمیم به انجام گرفت اینا بودن
  •  در کنار فروش محصولم یه خدمات اضافه ای مثل لوازم جانبی های ضروری اون رو میتونم بدم
۲)میتونم آموزش درست کردن وسایلی رو بدم که خیلی نیاز به مهارت نداره و شخص تو خونش هم میتونه اونو درست کنه
۳) تعمیرات رایگان وسایلو میتونم بزارم به این صورت که هر هر محصولی که از ما خریدین ۶ ماه ضمانت تعمیر داره و اگه شکست یا اتفاقی افتاد اونو رایگان تعمیر میکنیم
تمام این موارد رو توی یه بروشور قشنگ چاپ کرد و دوباره رفت سراغ پیدا کردن مشتری
نتیجه هم داشت؟
اما ایندفعه علاوه بر مغازه دارا سراغ خونه ها وآدم ها هم رفت و ازاونجایی که توی بروشور اطلاعات کامل تماسش + خدماتشو نوشته بود خیالش جمع بود که اونو راحت میتونن پیدا میکنن
و توی سه روز حدود ۱۰۰۰ تا بروشور پخش کرد و خوشحال که الان مشتری میریزه تو کارگاهش رفت که کاراشو شروع کنه..
حدود یک هفته از اون روز گذشت و در کمال ناباوری خودش فقط ۱۰ نفر باهاش تماس گرفتن و ازش خرید کردن..
سلطان که این وضعیتو دید به شدت نا امید شد. انقدر که به این نتیجه رسیده بود که این کاری که شروع کرده به درد نمیخوره و فامیلا درست میگفتن و تصمیم گرفت کارشو که انقدر دوسش داشت بزاره کنار ..

داستان موفقیت

بعد تصمیمی که گرفته بود همینطور با حال بد و قدم زنون داشت میرفت خونه که دید یه فروشگاه مواد غذایی توش غلغلست و جای جفتک انداختن ، چی، سوزن انداختن نیست
با خودش گفت آخه این انصافه اینا که چیزی خودشون تولید نمیکنن به انقدر سرشون شلوغ باشه اما من که با این زحمت یه وسیله ی خوشگل درست میکنم هیچ مشتری ای نداشته باشم؟

آخه این انصافه؟

همینجور غر زنان رفت داخل فروشگاه که ببینه اصن چرا انقد شلوغه؟ چیکار میکنن مگه؟ این همه سوپرمارکت و فروشگاه تو این شهر هست چرا اونا انقد شلوغ نیست؟
به سرش زد بره از رئیس فروشگاه بپرسه داستان چیه؟ چیجوری انقد مشتری جمع کردن؟
هی میرم نمیرم کرد که بالاخره از خجالت، خجالتش در اومد و رفت که بپرسه
بعد یکم پرس و جو دفتر مدیر فروشگاهو پیدا کرد و در زد و رفت داخل.
سلام وقتتون بخیر، من سلطان سلطانیان هستم میخواستم اگه میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
  • بفرما در خدمتم
+ من یه کارگاه کوچیک نجاری دارم و دارم سعی میکنم کسب و کار خودمو رشد بدم اما همین اول کار موندم..
کلی وسایل قشنگ و کاربردی درست میکنم اما مشتری ندارم..

داستان موفقیت

همین چند روز پیشم هزار تا بروشور پخش کردم اما فقط ۱۰ نفر اومدن که اونام فقط همون یه بار خرید کردن
  • خیلی خوب، من ازت چند تا سوال میپرسم و تو جواب بده
  • میدونی تئوری گاو بنفش چیه؟
+ بله اتفاقا به همین تازگی چند تا گاو بنفش برای کسب و کارم درست کردم و توی بروشور هامم اینارو نوشته بودم، فکر کردم با همینا جواب میگیرم
  • خوب خوبه، مهم ترین قسمت کارو میدونی و انجام دادی حالا سوال بعدی
  • مشتری هات کیان؟
+ خب همه
  • نه، همه جواب درستی نیست باید یکم بیشتر ریز شی
  • معمولا چه کسایی محصولات تورو میخرن؟ چه جور آدمایی؟ با چه زندگی ای؟ چقدر درآمد؟
+ خب من فکر میکنم آدمای پولدار و اونایی دستشون به دهنشون میرسه بیشتر چیزایی که من درست میکنمو بخوان چون این چیزا بیشتر جنبه ی تزئینی دارن و جز مایحتاج اولیه نیستن

داستان موفقیت

  • آفرین، حالا میتونی بگی تو چه جاهایی اون بروشور هارو پخش کردی؟
سلطان یه مکث طولانی کرد و بعد این که از تو فکر در اومد گفت آهاااا
پس یعنی شما میگید من باید جایی تبلیغ کنم که مشتری های من باشن
تو محله های بالای شهر و جاهایی که این دست آدما باشن
  • آ قربون پسر، خودشه. همین الان برو خونه و فکر کن از چه راه هایی و با چه کارهایی میتونی به اون قشر از آدما دست پیدا کنی و برای اونا تبلیغ کنی

    داستان موفقیت

راستی..
  • راستی قبل از رفتن، تو از سایت داشتن و فروش اینترنتی چیزی میدونی؟
+ نا والا، هر چند به کارمم نمیاد، من یه کسب و کار کوچیک دارم و الان اولویتم سایت نیست، اصن شاید هیچوقت سراغش نرم. البته الان که قطعا نمیرم چون وقتشو ندارم فعلا باید روی فروش حضوری کار کنم

داستان موفقیت

  • مدیر فروشگاه یه لبخندی زد و گفت میدونی فروشگاه ما هم یه سایت داره؟
+ چه جالب، نه
  • میخوام یه چیزی بگم که شاید باورت نشه ولی درآمدی که ما از سایتمون داریم چند برابر درآمدیه که اینجا داریم
+ سلطان چشم هایش مثل ایموجی تعجب گرد شد و گفت نه بااابااا؟
آخه کی از سایت خرید میکنه؟  هر چند شمام حق دارید، با این درآمدتون و کارمندا هم پول و هم وقت سایت زدنو داشتید

داستان موفقیت

  • نه عزیزم، من سایت رو قبل از زدن این فروشگاه زدم و با درآمدی که از سایت داشتم تونستم این فروشگاه رو تاسیس کنم، قبلش یه سوپر مارکت به نسبت کوچیک داشتم که با بزرگ تر شدن سایتم بزرگ ترش کردم و اون تو هر چیزی که فکرمیکردم رو میفروختم و همه ی اینا رو مدیون کسی ام که وقتی که تو شرایط تو بودم بهم از تجربش گفت و گفت یه سایت راه بنداز و سایتت بشه اولویت اولت.
با گوش دادن به اون حرف بود که با اینکه خیلی سخت بود و طولانی مدت اما تونستم الان اینجا باشم. تو هم برو بهش فکر کن. هم این و هم بازار هدفت
 سلطان که رسید خونه خیلی گیج اول شروع کرد به نوشتن جاهایی که مشتریاش هستن. محله های بالاشهر، پیج های عمومی یا خاص، کانال های تلگرامی خاص، مغازه های لوکس و…

داستان موفقیت

این بار چه نتیجه ای گرفت؟

و دوباره البته به خاطر شرایطش این دفعه جای هزار تا بروشور ۱۰۰ تا چاپ کرد و برد جاهایی که فکرشو میکرد + یه هزینه ای برای تبلیغات آنلاین مثل پیج های مختلف و کانال های مربوط و..
خلاصه بعد از اولین تبلیغ اینبار هم در کمال ناباوری خودش از ۱۰۰ تا بروشوری که پخش کرده بود ۵۰ نفرشون اومدن سراغش و حدود نصفشون هم شدن مشتری ثابتش و اونو به بقیه دوستا و آشنا هاشون هم معرفی کردن. تو هم جریان ها به فکرش رسید که این چیزی که مدیر اون فروشگاه گفت خیلی خوب جواب داد، نکنه در مورد سایت هم درست گفته باشه؟
رفت و در مورد این موضوع تحقیق کرد و دید خیلی بی راه نمی گفت .

 

تصمیم مهم..

پس تصمیم گرفت سایتشو هم راه بندازه و با کلی سختی و تلاش این کارو انجام داد و با یاد گرفتن اصول و موارد لازم کم کم سایتشو بالا آورد و از اونجایی که خیلی تو این موضوع سایتی نبود تونست زود تر از زمان معمول به درآمد و فروش برسه..
سلطان با پیاده کردن چیزایی که یاد گرفته بود و یادگرفتن چیزای جدید  در طول مدت کارش همینطور پیشرفت کرد و تونست ۶ سال بعد کسب و کار کوچیکشو تبدیل کنه به  بزرگترین و حرفه ای ترین کارخونه صنایع چوبی کشور با چندین شعبه ی فروشگاه و یه سایت پرفروش و درآمد بالا.
یه زندگی آروم و شیک و ثروتمندانه با بیشتر از امکاناتی که تو رویاهاش میدید.

سلطانی که میتونه خیلی از ماها باشیم..

سلطان کسی بود که از صفر شروع کرد و توی مسیر رشدش با اینکه اتفاقات زیادی براش افتاد و شکست های زیادی رو تحمل کرد بازم کم نیاورد و ادامه داد و مهم ترین فرقش با خیلی از افرادی که یه کسب و کاری راه میندازن  و به اون چیزایی که میخوان نمیرسن و درجا میزنن این بود که اون ادعای دونستن همه چیز وو عقل کلی نکرد..
جای ادعای دونستن رفت اونو یادگرفت و آموزششو دید..

داستان موفقیت

 
امیدوارم همون مثل سلطان برسیم به رویاها و آرزوهامون..
 
 
خب این داستان تموم شد و امیدوارم  به هدفی که داشتم رسیده باشم و برای شما جذاب وبده باشه
مهم ترین چیزی که شما از این داستان یاد گرفتید چی بوده؟
زیر این پست بنویسید

اگر دوست دارید از آموزشها و مقالات ما به محض انتشار با خبر بشید فرم زیر رو پر کنید.


0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *