داستان موفقیت از صفر(۰)

قسمت ۲

داستان موفقیت از صفر قسمت ۱

قدم اول

اون، قدم اولو گرفته بود چون میدونست که چرا میخواد زندگی کنه و در واقع رسالتشو پیدا کرده بود
اومد خونه و به حرف اوسا فکر کرد که خب هدفم چی باس باشه؟
رفت تو اینترنت درباره ی هدف و هدفگزای سرچ کرد و به یه سری کتاب و دوره و آموزش رسید
از اونجایی که میدونست بلد نیست این کارو رفت و یه آموزش و انلود کرد و نشست پاش که اهدافشو انتخاب کنه..
اون آموزشو قشنگ دید و مراحلشو یک به یک پیاده کرد.. همین روند هدفگزاریش یه هفته طول کشید و بعد از یه هفته سه تا از مهم ترین هدفاشو انتخاب کرد که روی اونا تمرکز کنه و برای اونا تلاش کنه..
خیلی با انگیزه و امیدوار رفت برای هدف اولش که مهم ترین هدفشم بود برنامه ریزی کنه و بره جلو، طبق آموزشا کارایی که باس تو یه سال، ۶ماه، ۳ ماه و یه ماه رو انجام بده رو + کارای اولین هفتش نوشت و رفت که بره شروع کنه کار کارآفرینی و استارتو
با هزار ضرب و زور رفت دنبال یه جایی بگرده که بتونه یه کارگاه کوچیکی رو اجاره کنه برای خودش..
هر جا میرفت پولی که میخواستن بیشتر از توانش بود و نداشت که بده

داستان موفقیت از صفر

یه هفته هرجایی که به فکرش میرسید و گشت و هر روز بدتر و شکست خورده تر از دیروزمیومد خونه. انقد که هرروز با خودش یه دور مفصل یه کتاب غلط کردمو مرور میکرد و فرداش که میشد و به رویاهاش که فکر میکرد دوباره انرژی میگرفت که بره برای گشتن…
بالاخره جایی رو پیدا کرد؟
روز هشتم و رفت گشت و بازم خبری نبود و غروب که برگشت خونه پدرش گفت شب خونه پدربزرگشن، بره دوش بگیره که برن
سلطان گفت خستم نمیام، پدرش گفت با خودته ولی خیلی وقته که پدربزرگت اینا تورو ندیدن و بیای بد نیست..

داستان موفقیت از صفر

سلطان با اینکه خسته بود گفت باشه و آماده شد که برن..
موقع سلام عیلک تلفنش زنگ میخوره و با یه عذرخواهی میره تو حیاط که صحبت کنه.. رفیقش کمال بود که بعد مدتها زنگ زده بود و خواست یه احوالی بپرسه
تو همون بین صحبت چشمش به انباری خونه پدربزرگش افتاد و رفت توش دید خیلی بد نیست برای کارگاه شدنشا..
دیگه معطلش نکرد و رفت با پدربزگش صحبت کرد که میشه موقتا بیام اینجا؟
پدربزرگم خیلی استقبال کرد (دمش گرم)
فردا صبح رفت اونجارو تمیز کرد و یه دستی به سرگوشش کشید و تو همون هفته با یه مقدار پولی که خودش داشت و یکم قرض و اینور و اونور یه پولی جور کرد وسایلی که نیاز داشت و مواد اولیه ای که نیاز داشت و خرید و گذاشت تو کارگاه که بگه بسم الله و بزنه به دل کار..

داستان موفقیت از صفر

اولین روز کاری..
اولین روز کاریش تو کارگاه عجیب بود..
وقتی شروع کرد به کار کردن و بعد از ساختن چند تا چیز یهو رفت تو فکر که خب، من اینارو ساختم، کجا بفروشم حالا؟ به کی بفروشم؟ من میخواستم تو این کار میلیاردر بشم ولی الان که فکر میکنم میبینم خیلی سخته
باید کلی بفروشم اما تقریبا هیچ مشتری ای ندارم..
پس قبل از اینکه چیز دیگه ای بسازه رفت دنبال مشتری.. خب به خاطر کار پیش اوسای قبلی یه سری خریدار میشناخت و یه ارتباطایی داشت..
رفت سراغشون که بگه داره مستقل کار میکنه و چه چیزایی تولید میکنه..
اون روز سراغ حداقل ۲۰ نفر رفت که از اون ۲۰ نفر فقط سه نفرشون حاضر شدن که ازش بخرن اما خیلی کم و محدود

امان از این فامیلا..

تو همون بین که خیلی مشتری نداشت و داشت برای فروش دست و پا میزد دوستا و فامیلاش که میدیدن خیلی تو کارش موفق نیست و کارش چنگی به دل نمیزنه یا از روی دلسوزی یا حسادت هربار یه چیزی بهش میگفتن و سعی میکردن از کاری که میکنه منصرفش کنن..
حرفایی مثل پسر برو دنبال یه کاری که حقوقت مشخص باش، بیمت کنن، برو دنبال کار دولتی، برو کارمندی و هزار و یک جور از این حرفا
سلطان که افسار اعصابش از دستش گریخته بود (لبخند نویسنده) و به شدت کلافه بود میخواست به زبان فارسی سخت یه چیزی بهشون بگه ولی فقط گفت اگه بازم میخواین ازین چیزا بگید خداوکیلی نیاین اینطور جاها و شال و کلاه کرد و رفت بیرون

داستان موفقیت از صفر

چیزی که زندگیشون تغییر داد..

همینجور قدم زنون داشت به کارش و اشتباهات و کارای خوبش فکر میکرد که یهو یه فکری به ذهنش رسید که زندگیشو تغییرداد.. 
دید از اون روزی که شروع کرد به گشتن درباره ی معنای زندگیش تا الان، تو تمام این دوران یه چیز بود که خودش حواسش بهش نبود اما دائما میرفت سمتش و با اون مشکلش رو حل میکرد اما هربار تقریبا ناخودآگاه این کارو انجام میداد
زمانی که دنبال پیدا کردن معنای زندگیش بود آموزش پیدا کردن معنای زندگی کمکش کرد، زمانی که میخواست هدف تو زندگیش بزاره بازم این آموزش هدفگزاری بود که بهش کمک کرد و الی آخر..
و با خودش فکر کرد چه گنجی رو پیدا کرد و چرا زود تر از اینا حواسش نبود؟
با خودش گفت پس وقتی میتونم تمام مشکلاتمو با یادگرفتن اون موضوع حل کنم چرا این کارو بیشتر انجام ندم و بیشتر آموزش نبینم؟
چرا تو بخشای دیگه آموزش نبینم یاد نگیرم کار درست چیه؟
و از اونجا بود که بزرگ ترین و تاثیرگذار ترین قدم زندگیش رو برداشت.
طبق عادتش خواست بره خونش تا بشینه و روی این موضوع کار کنه اما یادش اومد که جای بهتری برای اینکار داره، کارگاهش
رفت تو کارگاه و یه ورق خودکار برداشت و شروع کرد به نوشتن..
من تو چه چیزهایی مشکل دارم؟
من چه چیزهایی رو میخوام یاد بگیرم؟
و نشست به نوشتن و هرچی به ذهنش میومد نوشت و دید اووه، چقدر چیزه که من بلد نیستم و باید یادشون بگیرم!! انقد چیزو بلد نیستم تا الان چیجوری زندگی میکردم اصن!!

داستان موفقیت از صفر

اول رفت سراغ چی؟

به خاطر شرایط کاریش اولین چیزی که انتخاب کرده بود تا یاد بگیره فروش بود، میخواست خوب فروختنو یاد بگیره
پس رفت و با مبلغی که برای این کار در نظر گرفته بود چند تا کتاب و دوره ی آموزشی فروش خرید تا یاد بگیره باس چطوری خوب بفروشه..
اتفاقات جالب زندگیش از زمانی شروع شد که تکنیکهای فروش رو که یکی یکی که یاد میگرفت انجام میداد و با اینکه اولش خیلی مطمئن نبود که اینا خیلی کارایی دارن یا نه در کمال تعجب  نتیجشونو میدید و میدید که دارن نتیجه میدن این تکنیک ها..
بهش این آموزشا حال میداد چون میدید میخواد کاریو انجام بده و بلد نیست، پس میره اونو یاد میگیره که باید چطوری انجام بده و انجام میداد و نتیجه میگرفت..
جالب اینجا بود هرچقدر که بیشتر یاد میگرفت احساس میکرد و میدید بیشتر نمیدونه و تشنه تر میشد برای بیشتر یاد گرفتن..
خلاصه چند ماهی برای فروش و انجام تکنیک های فروش وقت  گذاشت و تونست مشتری های خوبی به دست بیاره و درآمدشو به ماهی ۳ میلیون تومن برسونه..
چند ماه دیگم با همین روال پیش رفت و دید اع، چرا انگار ثابت موندم؟ خیلی اونطوری که میخواستم پیشرفت نکردم.
فهمید به خاطر کار زیادش توی جریان افتاده بود و قفط داشت کارای قدیمیشو انجام میداد و هی تکرار میکرد. جای بیشتر فکر کردن بیشتر کار میکرد و از بررسی و تحلیل و عیب گیری و تغییر و این دست چیزا خبری نبود..
پس نشست تحلیل کرد که چرا این اتفاق افتاد و چه کارایی باید انجام بده که از این یه نواختی و روند ثابت جدا بشه و قدم های بزرگتری برداره؟
گاو بنفش
شروع کرد به نوشتن: ۱- بین کتاباش به کتابی به اسم گاو بنفش رسید که توی این کتاب از این تئوری و تکنیک بازاریابی حرف میزد که میگفت تو جایی که پر از گاو معمولیه اون گاوی دیده میشه که بنفشه..
یعنی وقتی جایی از یه کسب و کار و شغل پره یا تعداد زیادی از یه کار وجود داره اونی دیده میشه که با بقیه فرق داشته باشه
سلطانم نشست فکر کرد که ببینه خب با این اوصاف من چه کارهایی میتونم بکنم که با بقیه فرق داشته باشم؟ چه خدمات اضافه ای میتونم بدم؟ چه کارهای بهتری نسبت به دیگران میتونم انجام بدم؟ چه کارهایی میتونم انجام بدم که بقیه انجام نمیدن؟
با همین سوالات حدود ۷ تا کار به ذهنش رسید که میتونه انجام بده. کارایی که بقیه انجام نمیدن و اگه اون انجام بده بین تموم نجارا خاص میشه و باعث میشه بقیه بیان سراغش

این داستان ادامه دارد..

اگر دوست دارید از آموزشها و مقالات ما به محض انتشار با خبر بشید فرم زیر رو پر کنید.


    0 پاسخ

    دیدگاه خود را ثبت کنید

    تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
    در گفتگو ها شرکت کنید.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *