داستان از صفر (۰)

 

داستان موفقیت

داستان درباره ی چیه؟

این داستان درباره ی کسیه که میخواد آدم پولدار و بزرگی بشه اما تو مرحله ای از زندگیشه که انگار همه چی پوچه، زندگی بی معناست، هدف و رویای خاصی نیست و نمیدونه میخواد با زندگیش چیکار کنه فقط میدونه که میخواد آدم کله گنده ای بشه برای همین کلی کار و کلی فکرو تست میکنه اما هیچی راضیش نمیکنه. میخوام اسم این شخصیت و بزارم سلطان

داستان موفقیت از صفر

سلطان قد نسبتا بلندی داره، با موهای قهوه ای و چشمای سبز
سلطان یه روز که با همین سردرگمی ها و فکرا درگیره، ناهارشو میخوره  و میره تو اتاق کوچیکی که به خاطر کوچیکی تختش به تخت برادرش چسبیده دراز میکشه و میره تو فکر
همونطوری که نور از لایه  پرده ای که سمت راست اتاقه میاد داخل میره تو فکر که بالاخره چی میشه؟ میخوام چیکار کنم؟ و با همین فکرا خوابش میبره

اتفاق بزرگ..

ساعت ۵ همون روز از خواب بیدار شد و دید هوا تاریکه. همونجور که چشاشو میمالید دید کسی خونه نیست و طبق عادت تلوزیونو روشن کرد
تو شبکه ها میچرخید که همینجوری رو یه شبکه وایساد و مصاحبه ای که با یه آدم موفق داشت پخش میشد و تماشا کرد
اون آدم شروع کرد به تعریف کردن داستان درباره رسیدن به هدف و  داستان موفقیت کسب و کار خودش
. گفت زندگیش از جایی تغییر کرد که یه شب کتابی از آنتونی رابینز و خوند و فردای همون روز برخلاف کسایی که این کتابارو مسخره میکنن یا در بهترین حالت فقط میخوننش رفت تمام نکاتی که تو کتاب گفته بود و پیاده کرد و چیزایی که یاد گرفته بود و انجام داد. گفت با استفاده از همون آموزشا کسب و کار خودمو راه انداختم و یک سال بعدش اولین میلیاردمو به دست آوردم

داستان موفقیت از صفر

الانم برند پوشاکم ۸۰ تا شعبه تو ایران داره و ..
احتمالا فکر کنید سلطان سریع گفت اع، ایول همین الان برم کتابرو بخرم و تمام. ولی نه، سلطان اسکل تر از این حرفا بود
فکرش این بود اگه این کتابای موفقیت آدمو موفق میکرد اون دستفروشی که اینو میفروخت پولدار میشد.. پس با یه سری فحش تلوزیونو خاموش کرد و رفت تو همون اتاق کوچیکش با موبایلش ور بره

یعنی هیچ کار نکرد؟

این داستان گذشت تا چند هفته بعد که همینجوری مسیرش به شهر کتاب شهرش خورد و رفت داخل
شهر کتاب یه ساختمون دو طبقه بود که طبقه ی بالاش لوازم التحریر میفروختن و طبقه ی همکفش یه راه رو داشت که منتهی میشد به قسمت کتابهای روانشناسی. سلطان داشت همینجوری نگاه مینداخت که چشمش به کتابی که اون آدم موفقه میگفت خورد. سریع کتابو گرفت و اول قیمتشو چک کرد که اگه خدایی نکرده بخوام بخرمش گرون نباشه
دید قیمتش خوبه، گفت بخرم؟ نخرم؟ یکم با خودش کلنجار رفت گفت گور بابای ضرر میخرم ببینم چی میگه
و داستان از جایی شروع میشه که کتابو باز کرد و شروع کرد به خوندن
اولای کتاب و تو مقدمش تونی رابینز قبل از اینکه هرآموزشیو شروع کنه درباره ی کارش صحبت کرد و گفت من مربی آدمام برای اینکه اونا بهتر و درست تر زندگی کنن و تمام عشقم اینه که برم یاد بگیرم درست هرکاری چیه و اونو به آدما یاد بدم
من زندم و زندگی میکنم که این کارو انجام بدم و هیچوقت از انجام این کار خسته و سیر نمیشم
سلطان وقتی اینو خوند رفت تو فکر که اع، چقدر باحاله چقدرجالبه

داستان موفقیت از صفر

زندگی کنی برای یه معنی خاصی برای یه هدف خاصی. زندگی کردنت، هر لحظت، هر کارت یه دلیل و مفهوم داشته باشه بتونی شاد زندگی کنی..
پ قبل از اینکه شروع کنه ادامه ی کتاب و بخونه رفت تو فکر که خودش واسه چی زندگی میکنه؟ دلیل زندگی سلطان چیه؟
از اونجایی که شهرش ساحلی بود، یه هودی قرمز کلاه دار پوشید به یا شلوار ورزشی مشکی و کفش مشکی
رفت دم ساحل که بدوعه و به این فکر کنه اصن چرا زندگی میکنه؟ دلیل زندگیش چیه؟
دم دمای غروب بود، خورشید داشت میرفت که غیب شه و آسمون نارنجی شده بود
یه باد یواشی میومد و سلطان بعد از چند قدم شروع کرد به دوییدن..
همینطور که داشت میدویید به زندگیش داشت فکر میکرد، به گذشتش که چه روزایی رو گذرونده و به آیندش که چه روزایی قراره بیاد

داستان موفقیت از صفر

همینطور که غرق فکر کردن بود یهو دید پاهاش خیس شدن و دید انقد تو فکر بود که حواسش نبود داره یه وری میدوعه

داستان موفقیت از صفر

یادش اومد که اومده تا پیدا کنه میخواد با زندگیش چیکار کنه؟ و رفت تو بحر کتاب که تونی گفته بود من عاشق کارمم و زندگی میکنم که به آدما یاد بدم درست زندگی کنن و از این کار همیشه لذت میبرم..

بالاخره پیدا کرد؟

فکر کرد که خب چه کاریه که من ازش لذت میبرم و وقتی انجامش میدم نتیجش برام لذت بخشه..
تو زندگیش کارای زیادی رو انجام داده بود و به تک تکشون فکر کرد که آیا با انجام دادن اونا کیف میکردم؟
فروشندگی، نجاری، تعمیر موبایل و .. یه سری از کارایی بودن که انجام میداد و بهشون فکر کرد
فروشندگیو دوست داشتم؟ آخ نه بابا هر کی میاد یه چیزی میگه
تعمیر موبایل چی؟ نه بیخیال خیلی باهاش حال نمیکنم

نجاری چطور؟

و وقتی به روزا و کاراش تو نجاری فکر کرد یه لحظه ایستاد و رفت تو اون روزا، با اینکه چیز زیادی بلد نبود اما ساختن یه چیز جدید و قشنگ از یه چوب بی جون و تبدیل کردنش به یه وسیله که میتونست یه جایی رو قشنگ تر کنه براش جالب بود، بهش حال میداد
گفت نکنه من دوست دارم تو زندگیم این کارو انجام بدم و با ساختن چیزای چوبی قشنگ دنیارو قشنگ تر کنم؟
از  خودش چند تا سوال پرسید که مطمعا شه
اگه ۱۰۰ میلیارد پول داشته باشم و از نظر مالی تامین  باشم دلم میخواد چه کاریو انجام بدم؟ خب دوست دارم چیزای قشنگ چوبی بسازم و باهاشون کیف کنم
اگه چه کاری انجام بدم و چه تغییری تو دنیا به وجود بیارم منو خوشحال میکنه و باهاش کیف میکنم؟ چیزای چوبی قشنگ بسارم و دنیارو قشنگ تر کنم و ببینم زندگی آدما باهاش قشنگ تر شده
اگه یه روز مردم میخوام بگن چه تاثیری تو دنیا گذاشت؟ اون با ساختن چیزای چوبی قشنگ به زندگی و روح آدما یه حال خوب بخشید و همه جا از کارای خلاقانش پر شده و دنیا یه شکل دیگه ای گرفته
با این سوالا دیگه همه چیز براش روشن شد و فهمید دوست داره زندگی بکنه که با ساختن چیزای چوبی قشنگ دنیا  و زندگی آدمارو قشنگ تر کنه
پس معطلش نکرد و رفت که پا بزاره تو این مسیر و شروع کنه به کیف کردن از زندگیش حالا که فهمید زندگی میکنه که چه کاریو انجام بده..
برای اولین قدم رفت پیش یه اوسا کار که ازش بپرسه خب من چطوری میتونم بیام تو این کار؟ باید چیکار کنم؟
اما سوال و جواب اوسا یکم شوکش کرد..

داستان موفقیت از صفر

اوسا پرسید خب پسر جان، به نظرت استعداد این کارو داری؟
کار نجاری یه کار سخت و خسته کنندس و همه نمیتونن یه نجار خوب از آب در بیان..باید استعدادشو داشته باشی
سلطانم گفت نمیدونم قبلا یه مدت کار کردم و دوسش داشتم ولی این که استعدادشو دارم یا نه رو نمیدونم
اوسا گفت عیب نداره، ازت یه تست میگیرم ببینم با خودت چند چندی..
خب برای شروع برو اون اره رو بگیر اون چوبو اره بزن بعدش با همون مقدارچوب یه چیز قشنگ درست کن بیار.. چسب، میخ، چکش معمولی، چکش بادی و هر چی میخوای همون جا هست
سلطان شروع کرد به  اره کردن و همون اول با موقع اره کردن هی ارش به چوب گیر میکرد و وامیستاد و همین فرآیند اره کردنش نیم ساعت طول کشید و بعد اونم رفت سراغ درست کردن یه چیز مثلا قشنگ..

استعداد داشت؟

اوسام تمام این مدت اونو زیر نظر داشت و بعد از تموم شدن کارش دید یه چیز عجیب غریبی درست کرد و آورد.. بهش گفت نه پسر جان، تو استعداد این کارو نداری، برو دنبال یه کار دیگه..کاری که توش استعداد داشته باشی
سلطان گفت بابا آخه من این کارو دوست دارم، عاشق این کارم ولی انگار نه انگار
بعد از این حرفای اوسا انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. از نجاری زد بیرون و رفت که بره خونش
همش با خودش فکر میکرد اع یعنی چی؟ این چه دنیاییه؟ این چه عدالتیه؟
چرا تو کاری که عاشقشم استعداد ندارم.. چع دنیای مزخرفیه..
همینجوری ناراحت رفت خونه و روی تختش دراز کشید و گوشیرو گرفت که مث همیشه بره اینستا بپرخه
اینستارو باز کرد و یکم بالا پایین کرد که گفت برم اصن یکم راجب این استعداد یاد بگیرم شاید اوسا اشتباه تشخیص داده باشه و از اونجایی که تو اینستا بود اول گفت همینجا یه چرخی بزنم ببینم چیزی پیدا میکنم

داستان موفقیت از صفر

رفت تو قسمت سرچ و #استعداد رو سرچ کرد..
همینجوری داشت پستارو بالا پایین میکرد که یه پست نظرشو جلب کرد و واستاد که بخونه.. تو اون پست اینو نوشته بود
داستان موفقیت
داستان موفقیت
وقتی اینو خوند یه لحظه خشکش زد، بغض کرد، انگار تمام رویاهاش زنده شده بود..
فهمیده بود که استعداد صرفا داشتنی نیست، ساختنیه و با خودش عهد کرد انقد این کارو تمرین کنه که استعداد و تواناییش رو تو خودش بسازه
تمام اون روزش دوباره غرق رویا سازیش شد و شب با همین رویا خوابید که فرداش دوباره بره پیش همون اوسا و همون نجاری..

چیکار کرد وقتی فهمید؟

فردا شد و دوباره شال و کلاه کرد و رفت پیش اوسا..
اوسا من برگشتم و قبل از اینکه هرچیزی بگی میخوام بگم میدونم استعداد ندارم ولی عاشق این کارم و انقدر تلاش میکنم که استعدادشو بسازم فقط بزار شاگردیتو بکنم و ازت یاد بگیرم
اوسا خندید گفت بچه جون مگه استعداد ساختنیه ولمون کن برو..
سلطان که فهمید توضیح دادن این موضوع به اوسا خیلی سخته گفت چی یعنی یاد میگیرمش دیگه، مگه خودت همون اول بلد بودی همه چیو؟
اوسا یه لبخند زد و گفت چیکارت کنم، باشه
از همین امروز همینجا مشغول شو.. لباس کار اون پشت هست برو بپوش بیا که خیلی کار داریم.. قراره رُستو بکشم اینجا..
سلطان از اون روز به مدت یه سال پیش اوسا کار کرد و تو این یه سال انقدر تلاش کرد و زحمت کشید که خودش دیگه اوسا شده بود و آماده بود بره که کسب و کار خودشو شروع کنه..
روزی که تصمیم داشت به اوسا بگه میخواد ازش جدا بشه و بره خیلی اضطراب داشت و همچین با استرس و لرزون لرزون رفت و صدا کرد..
اوسا!
من فکر میکنم که دیگه به اندازه کافی یاد گرفتم و میتونم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون.. میخوام برم برای خودم کار کنم و مستقل شم
اوسا که تو  این یه سال بد جور به سلطان عادت کرده بود یکم شوکه شد و گفت راست میگی، منم فکرشو نمیکردم ولی تو این یه سال خیلی تلاش کردی و خیلی پیشرفت کردی و الان واسه خودت اوسا شدی فقط بهم بگو میخوای چیکار کنی بعد از اینجا؟
سلطان گفت دقیق نمیدونم فقط میدونم میخوام کارای بزرگی بکنم..شاید یه کارخونه زدم، شاید چند تا کارگاه نمیدونم، نمیدونم فقط میدونم میخوام کارای بزرگی بکنم..
اوسا گفت خب تو که هنوز معلوم نیست میخوای چیکار کنی؟ همینجا بمون تا اون زمان و بعد که معلوم شد برو.. اینجا باش و کم کم جدا شو
سلطان یکم فکر کرد و گفت نه، اگه اینجا باشم هم یه خاطر جمعی دارم برای حقوق و کار و هم بخش زیادی از وقتم میره
با اینکه میدونم تصمیم سختیه ولی ترجیح میدم همه قایقامو بسوزونم که مجبور شم یه راهی پیدا کنم..
خلاصه سلطان از کارش استعفا داد و اومد بیرون و زمان این بود که بره کار خودشو شروع کنه و به نوعی بره تو دنیای کارآفرینی..

داستان موفقیت از صفر

این داستان ادامه دارد..

برای اطلاع از جدید ترین آموزشها و مقالات ما این فرم رو پر کنید..


    0 پاسخ

    دیدگاه خود را ثبت کنید

    تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
    در گفتگو ها شرکت کنید.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *